یاد هم باشیم
۱۳۸٧/۸/٢٠
با باران گریستم

می خواستم بنویسم:

زخمه‌های ساز می رقصند

هوا پر از غزل است 

اما دیدم، نمی شود!

زخم ها سازگار شده اند

و غزل‌ها عزل

برای شعرم با باران گریستم

 


۱۳۸٧/۸/٧
 

باز، برگ

باز، باد

باز،‌ برگ ریز

باز، جست و خیز

بندهای شعر من باز می شود

 

می دوم میان برگ ها

باز، یک نفر نگاه می کند

برگ ها دوباره سبز می شوند

 

٨٧.٨.٧


۱۳۸٧/٦/٢
باز ناگهان

 

آن هجوم همهمه

آن تلاطم وسیع

این سکوت وهم خورده عجیب

در تقابل نگاه کودکی نجیب

آینه چه تار می شود

گیج و گنگ

راه می رویم

باز ناگهان

دست های انتظار

برگ می دهند و سبز می شوند

باز بی خبر

دامن نگاهمان

میوه می دهد

باد می وزد

می دویم

و دور می شویم


۱۳۸٧/٥/۱۳
محو عشق

از کنار واژه ها گذشته ام

از کنار کوچه ها

از کنار هر چه بوی عشق می دهد

و هر چه عطر عشق را

محو می کند

 

تازگی

میان قاب ها

به جستجوی عکس تو نشسته ام

چشم بسته ام

و تو ...

 

این سه نقطه را

واژه ها و کوچه ها

عطر داده اند

عشق داده

 

من از میان قاب ها عبور می کنم

و محو می شوم

 

 

 مرداد87

 


۱۳۸٧/٥/٦
همیشه عاشقم

 

روی برگ های دفترم

لای صفحه های زندگی

نقشی از حضور مهربان توست

 

در کلاس درس روزگار

تو همیشه حاضری

من همیشه عاشقم

 مردادماه ۸۷


۱۳۸٧/٤/٢٥
به نام پدر

سلام.

می دانم که جواب سلام هایم را مثل همیشه آرام می دهی و نگاهم می کنی که شاید لب وانکرده حرفم را، حالم را، و خواسته و دردم را از چشمانم بخوانی و ...

حالا همین سطرهای اول نامه، بغض کرده ام و می دانم، خوانده ای در نگاهم که حرفم چیست؟

فردا روز توست. روز پدراست و پانصد و چهلمین روز بی پدر من!

عددهای ندیدنت و اندوه دوری ات، هر روز بزرگتر می شود و به همان اندازه طاقت من برای دیدن چشم هایت در خواب کمتر و کمتر.

فردا روز توست. درخت پرتقالت بعد از تو خشکید. زیتون ها را سرما برد. جوی آب کوچه را با خاک کور کردند و لودرها عمارت زیبای همسایه فروریختند و آپارتمان کردند و  حالا  اگر از کنار آب انبار مسجد، که آن را هم بعد از تو ویران کردند به کوچه نگاه کنی، دو غریبه بتنی ایستاده اند و کاهگل خانه نادری را نگاه می کنند.

من به چه تبریک بگویم؟!

فردا روز توست. مهدی ات، هفده روز بعد از وداع با تو کنکور داد. قبول شد. حالا چهارماه است داماد شده.  بچه های خواهر، زن دایی شان را خیلی دوست دارند. تلفن که می زنند مثل آن وقت ها که تو به ما زنگ می زدی، صف می کشند و دانه دانه خواسته ها و آرزوهاشان را شیرین زبانه و صادقانه می گویند.

من به که تبریک بگویم؟!

فردا روز توست. خوب می دانستی مثل امشب شبی، کجا جشن است. می بردی مرا جشن. یک کوچه سلام همیشه سر راه ما بود و تو به تک تک آنها پاسخ می گفتی. همان ها که بعدها آمدند و یک کوچه را سیاه پوش کردند. همان ها که زنگ خانه را می زدند و می آمدند داخل حیاط و های های گریه می کردند. همان ها که دوستت داشتند و بعد از تو گفتند که پدر دومشان بوده ای و تو بسیاری از آنها را همکلاس خودت معرفی می کردی و ما، بچه های عشق به میراث برده، به تفاوت سن تو و آنها نگاه می کردیم و پیش خود می گفتیم مگر بابا چند سال درسش طول کشیده که این قدر همکلاس با سن و سال مختلف دارد. و نمی دانستیم تو پیش خودت، در مدرسه ای درس خوانده ای که وسعتش بزرگتر از یک شهر بوده است. تو انبوهی از مردم را همکلاس خود در مدرسه زندگی می دانستی و هیچگاه این مطلب را برای ما باز نکردی.

من به خودم تبریک می گویم!

فردا روز توست. روز پدرهای مهربان. روزی که دلم با پنجره های آرامگاهت که کنار مقبره عمو و مادربزرگ است گره می زنم. فردا روز توست. فردا را به خودم تبریک می گویم که فرزند توام.

تبریک می گویم و تاسف می خورم که فرزند تو بوده ام و تو را آن قدر که حق توست، نشناخته ام و از دست داده ام.

اینبار که به خوابم بیایی از تو راز زنده شدن درخت های زیتون و شکوفه های پرتقال را می پرسم و دانه های انار دلم را برایت می شمارم.


۱۳۸٧/٤/۱٦
پیروز می رویم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

تنها سوار ماند

و  یک دشت بی کران

 

 

*عکس: Cangaroo 



منوی اصلی

تخته سیاه
بایگانی حروف

دوستان



چلوكباب

حوريب

هم همه
از تو تا بی نهایت
تورجان
تو را من چشم در راهم
دختر بابائی
شعر های مهیار
حرفهايي از دل زمان
ماه تابان من
شب روشن
خلوت من

به کار و دل آیند
غیرمرتبط ها
لوح
همین نزدیکا
کتابخانه روی خط
لیست وبلاگهای به روز شده
حسین پاکدل

هنرکاران
احمد غلامی
مهدی فرشیدفر
مهبد بیدل
تابو
سینا پاکدل
یحیی پاکدل

گندم

پیوند با امواج

لینک های رادیویی

وبلاگ گیل آبادی
خبرهاي شبكه راديويي جوان
باشگاه هواداران