سلام.
می دانم که جواب سلام هایم را مثل همیشه آرام می دهی و نگاهم می کنی که شاید لب وانکرده حرفم را، حالم را، و خواسته و دردم را از چشمانم بخوانی و ...
حالا همین سطرهای اول نامه، بغض کرده ام و می دانم، خوانده ای در نگاهم که حرفم چیست؟
فردا روز توست. روز پدراست و پانصد و چهلمین روز بی پدر من!
عددهای ندیدنت و اندوه دوری ات، هر روز بزرگتر می شود و به همان اندازه طاقت من برای دیدن چشم هایت در خواب کمتر و کمتر.
فردا روز توست. درخت پرتقالت بعد از تو خشکید. زیتون ها را سرما برد. جوی آب کوچه را با خاک کور کردند و لودرها عمارت زیبای همسایه فروریختند و آپارتمان کردند و حالا اگر از کنار آب انبار مسجد، که آن را هم بعد از تو ویران کردند به کوچه نگاه کنی، دو غریبه بتنی ایستاده اند و کاهگل خانه نادری را نگاه می کنند.
من به چه تبریک بگویم؟!
فردا روز توست. مهدی ات، هفده روز بعد از وداع با تو کنکور داد. قبول شد. حالا چهارماه است داماد شده. بچه های خواهر، زن دایی شان را خیلی دوست دارند. تلفن که می زنند مثل آن وقت ها که تو به ما زنگ می زدی، صف می کشند و دانه دانه خواسته ها و آرزوهاشان را شیرین زبانه و صادقانه می گویند.
من به که تبریک بگویم؟!
فردا روز توست. خوب می دانستی مثل امشب شبی، کجا جشن است. می بردی مرا جشن. یک کوچه سلام همیشه سر راه ما بود و تو به تک تک آنها پاسخ می گفتی. همان ها که بعدها آمدند و یک کوچه را سیاه پوش کردند. همان ها که زنگ خانه را می زدند و می آمدند داخل حیاط و های های گریه می کردند. همان ها که دوستت داشتند و بعد از تو گفتند که پدر دومشان بوده ای و تو بسیاری از آنها را همکلاس خودت معرفی می کردی و ما، بچه های عشق به میراث برده، به تفاوت سن تو و آنها نگاه می کردیم و پیش خود می گفتیم مگر بابا چند سال درسش طول کشیده که این قدر همکلاس با سن و سال مختلف دارد. و نمی دانستیم تو پیش خودت، در مدرسه ای درس خوانده ای که وسعتش بزرگتر از یک شهر بوده است. تو انبوهی از مردم را همکلاس خود در مدرسه زندگی می دانستی و هیچگاه این مطلب را برای ما باز نکردی.
من به خودم تبریک می گویم!
فردا روز توست. روز پدرهای مهربان. روزی که دلم با پنجره های آرامگاهت که کنار مقبره عمو و مادربزرگ است گره می زنم. فردا روز توست. فردا را به خودم تبریک می گویم که فرزند توام.
تبریک می گویم و تاسف می خورم که فرزند تو بوده ام و تو را آن قدر که حق توست، نشناخته ام و از دست داده ام.
اینبار که به خوابم بیایی از تو راز زنده شدن درخت های زیتون و شکوفه های پرتقال را می پرسم و دانه های انار دلم را برایت می شمارم.