بی مسمی

 

گفتــی بـیـا، بــرای پــریدن، خطر کنیم
از مــاندن و نشـسـتـن بیجا، حذر کنیم
مـن آمدم، ولـی، تــو کجایی، عزیزجان
گفتی قرارنیست،که بی هم سفرکنیم

/ 6 نظر / 56 بازدید
حوا

چهار فصل داریم که فقط یکیش بهاره

رضوان

این که تمام قصه نبود. صبر باید... . نماز و رزوه ها قبول و التماس دعا.

گندم

به روزم... و این رشته سر دراز دارد ... با سلام.

رهگذر دلتنگ خاطره ها

سلام آشنا! فکر کنم تنها همسایه من هستید که هنوز از پا نیفتاده اید به لطف خدا... حتی اسباب کشی هم نکرده اید! سخت از این موضوع ذوق زده شده ام! امروز بعد سالها دلم هوای روزگار گذشته رو کرد... یاد روزهایی که نمی دونم چرا اینفدر به نظر می رسه زود گذشت... در هر کی رو زدم یا بسته بود یا رفته بود... رو در بعضیا یادگاری نوشتم. با ناامیدی... چون فکر نمی کنم بعد چندسال بیان و کامنتی بخونن... یادش به خیر! حرف سی و سوم حرفی بود از جنس نور که سخت بر دل می نشست... و شاید اون روزها اگر کمی تیزبین می بودم راز این همت و ادامه دادن شما رو در نام با مسمای خونه اتون می دیدم... پاینده باشید... بازم اینجا میام. یاعلی/

مهدي المثني۸:۳٥ ‎ق.ظ - سه‌شنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸٢ سلام. امدم بگم که معرفت دارم و سر می زنم... سلام . این نظر رو یادت می آد؟ http://passat.persianblog.ir/archive/